تبليغاتX
Blue Star



من با غزلی قانعم و با غزلی شاد

تا باد ز دنيای شما قسمتم اين باد

ويرانه نشينم من و بيت غزلم را

هرگز نفروشم به دو صد خانه ی آباد

من حسرت پرواز ندارم به دل آری

در من قفسی هست که می خواهدم آزاد

ای بال تخيل ببر آنجا غزلم را

کاش مردم آزاده بگويند مريزاد

من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد

آرام چه می جويی از اين زاده ی اضداد ؟

می خواهم از اين پس همه از عشق بگويم

يك عمر عبث داد زدم بر سر بيداد

مگذار که دندانزده ی غم شود ای دوست

اين سيب که ناچيده به دامان تو افتاد
+ نوشته شده در  ساعت 2:58 PM  توسط Toki  | 



من زنده بودم اما انگار مرده بودم

از بس که روزها را با شب شرمده بودم

يك عمر دور و تنها تنها بجرم اين که

او سرسپرده می خواست من دل سپرده بودم

يك عمر می شد آری در ذره ای بگنجم

از بس که خويشتن را در خود فشرده بودم

در آن هوای دلگير وقتی غروب می شد

گويی بجای خورشيد من زخم خورده بودم

وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد 

کاش آن غروب ها را از ياد برده بودم

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:56 PM  توسط Toki  | 



اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم

که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر می شوم،این زندگی من است.

+ نوشته شده در  ساعت 5:36 PM  توسط Toki  | 



خدایا!اگر تنهاترین تنهایان این شهر شوم باز هم خدا هست او جانشین تمام نداشته های من است!

خدایا!به من توفیق تلاش در شکست.صبر در نو میدی.رفتن بی همراه.کار بی پاداش.فداکاری در سکوت.دین بی دنیا.عظمت بی نام.خدمت بی نان.ایمان بی ریا.خوبی بی نمود.عشق بی هوس. تنهایی در انبوه جمعیت و دوست داشتن بدون آنکه دوست بداند روزی کن!

خدایا!به هر که دوست میداری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر کس که بیشتر دوست میداری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است!

خدایا!به من قدرت تحمل عقیده مخالف ارزانی کن!

خدایا!اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت.اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد.طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت!

خدایا!مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان.اضطراب های بزرگ.غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن.لذت ها را به بندگان حقیرت ببخش و درد های عظیم را به جانم ریز!

خدایا!به من زیستی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم برای اینکه هر کس آنچنان میمیرد که زندگی کرده است!

« دكتر علی شريعتی »

+ نوشته شده در  ساعت 5:20 PM  توسط Toki  | 



بستند راهم را ...

 وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند.

وقتی خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است.

وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.

وقتی خواستم گریه کنم گفتند دروغ است.

وقتی خواستم بخندم گفتند دیوانه است.

دنیا را نگه دارید میخواهم پیاده شوم.

«دکتر علی شریعتی»

+ نوشته شده در  ساعت 5:10 PM  توسط Toki  | 



زندگی نامه ی هنری

استاد صلاح الدین علامه زاده

استاد صلاح الدین علامه زاده در سـال 1324 در بابـل بدنیا آمـد .

وی در سال 1347 دررشته  مهندسی راه و ساختمان از دانشکده ی فنی ،

و در سال 1353 در رشته  مهندسی بهداشت از دانشکده ی بهداشت دانشگاه تهران

فارغ التحصیل شد .

 

بیش از 40 سال است که استاد علامه زاده معرق چوب را به عنوان

یک رشته ی هنـری دنـبال می کند ، و نزدیک به 30 سال است،

که این هنر سنتی ظریف ایرانی را تدریس می کند .

در حدود 200 استاد در معرق زیر نظر او آموزش دیده اند ، و هم اکنون خود

این هنر را درایران و دیگر کشورهای جهان از جمله کشورهای اروپایی و

اسکاندیناوی ، کانادا ، ایالات متحده و استرالیا به علاقه مندان تدریس می کنند .

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  ساعت 1:49 AM  توسط Toki  | 



من زنده بودم اما انگار مرده بودم


از بس که روزها را با شب شمرده بودم

 
یک عمر دور و تنها، تنها بجرم این که


او سرسپرده می خواست، من دل سپرده بودم


یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم


از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم


در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد


گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم

 
وقتی غروب می شد، وقتی غروب می شد


کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

+ نوشته شده در  ساعت 7:23 PM  توسط Toki  | 



در اين زمانه بی های و هوی لال پرست

 
خوشا به حال کلاغان قيل و قال پرست


چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را

 
برای اين همه نابابور خيال پرست؟


به شب نشينی خرچنگهای مردابی


چگونه رقص کند ماهی زلال پرست؟


رسيده ها چه غريب و نچيده می افتند


به پای علفهای هرزه باغ کال پرست

 
رسيده ام به کمالی که جز اناالحق نيست


کمال دار برای من کمال پرست


هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری است

به تنگ چشمی نامردم زوال پرست

+ نوشته شده در  ساعت 10:18 PM  توسط Toki  | 



تو به من خندیدی …

ونمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه،

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید.

سیب را دست تو دید.

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی

و هنوز سالها هست

که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم.

و من اندیشه کنان غرق این پندارم که

چرا خانه کوچک ما … سیب نداشت؟!

+ نوشته شده در  ساعت 1:37 AM  توسط Toki  | 



نمی دانم محبت را :

 

بر چه كاغذی بنويسم كه هرگز پاره نشود

 

بر چه گلی بنويسم كه هرگز پرپر نشود

 

بر چه ديواری بنويسم كه هرگز پاك نشود

 

بر چه آبی بنويسم كه هرگز گل آلود نشود

 

و بر چه قلبی بنويسم كه هرگز سنگ نشود

+ نوشته شده در  ساعت 3:23 AM  توسط Toki  |